سلام
واقعا شرمنده که نتونستم آپ کنم
میخواستم برای اولین بار واسه تولد خودم آپ کنم اما وقت نشد...
حالا هم که گذشته
بازم ممنون از شما
سارا خانم این حرفارو جلو بچه ها نزن باورشون میشه!!! آقام کجا بود.....
خیلی دوست داشتم همتون اونشب تو تولدم باشید از حسین گرفته تا سارا و مهندس و و بقیه...اما به خدا خودمم خبر نداشتم که قاطی میشه! به قول بابام ایشالله سال دیگه جبران میکنم براتون[چشمک]
مهسا جون خیلی دوست داشتم تو هم باشی ولی خونمونو زیرو رو کردم اما شمارتو پیدا نکردم[ناراحت]
خلاصه معذرت.....
ایشالله سر یه فرصت توپ میام آپ میکنم
نوشته شده توسط مهرانگیز در چهارشنبه 20 آبان1388 ساعت 20:29 موضوع | لینک ثابت
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي.....عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست ......عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است. .....عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني
سوگند را ساختیم تا سوگند یاد کنیم که عاشق بمانیم .... با سوگند شروع می کنیم , با امید ادامه می دهیم و ارزو داریم با وصال ختم شود....سوگند می خوریم به زیبایی عشق پاک که دل از هم نگیریم , که لحظه ای از یاد یکدیگر غافل نشویم , که برای هم باشیم و به یاد هم , که دوست داشتن را از یاد نبرده و با امدن هر سپیده و شروع هر روز به یاد یکدیگر چشم به جهان بگشاییم .... و در اخر سوگند به عشق که در غم و شادی با هم باشیم و شریک هم.
افسوس که سوگند خوردیم و این چنین نشد....

نوشته شده توسط مهرانگیز در پنجشنبه 16 مهر1388 ساعت 21:15 موضوع | لینک ثابت
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست.
کاش می دانستی در سحرگاه یکی صبح بهار همچو خورشید جهان را دیدن به تن خسته شب آب سحر پاشیدن وندر آن شوکت باغ و گل و ریحان دیدن سوسن و یاسمن و سنبل و نسرین چیدن چه صفایی دارد .کاش می دانستی زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست زندگی جنبش و جاری شدن است .زندگی کوشش و راهی شدن است از تماشاگه اغاز حیات تا به جایی که خدا می داند.
زندگي مانند رودخانهاي جاري است كه ميرود و به پشت سرش نگاهي نمياندازد. هر مقدار كه ميرود ديگر برنميگردد. هر مقدار به سن ما افزوده ميشود از عمر ما كاسته ميشود. پس بياييم گلي زيبا در زندگي بكاريم تا از بوي خوش آن ديگران بهرهمند گردند و ما نيز خاطره و يادگاري براي بازماندگان بگذاريم.
}زندگي شايد آن لحظه ي مسدودي است كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد و در اين حسي است كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من كه به اندازه يك عشق است
به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه ي مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند .فروغ فرخ زاد{
زندگی رودیست که از دهکده ی غم می گذرد .
زندگی زیباست ای زیبا پسند
زنده اندیشان به زیبایی رستد
آنقدر زیباست ین بی بازگشت
کز برایش می توان از جان گذشت.
بهتر زندگي كنيم
هرگز نميتوان به كسي احساس عشق و دوست داشتني بودن را هديه كرد مگر آنكه او ظرفيت پذيرش، قابليت و توانايي عشق ورزيدن به خودش را داشته باشد.
انساني كه خود را دوست ندارد و به خويش عشق نميورزد، عشق ما را نيز احساس نخواهد نمود.
زندگي هديه ايست از سوي خدا
زندگي مانند امانتي است به ما كه بايد با شناخت سفارشات حضرت حق و براي بهتر زيستن تلاش نموده و آن را در قالب فايل اعمال به صاحب اصلي برگردانيم كه سهم ما از آن عاقبت به خيري و جاودانه بودن درجهان ابدي باشد .
نوشته شده توسط مهرانگیز در پنجشنبه 19 شهریور1388 ساعت 7:24 موضوع | لینک ثابت
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند .وقتی به موضوع خدا رسید آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟ آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد. مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت ....
به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم. مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد. آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند. مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
نوشته شده توسط مهرانگیز در جمعه 6 شهریور1388 ساعت 0:47 موضوع | لینک ثابت
زندگي؟؟؟؟؟؟؟
زندگي من همش ترسه
ترسم از آينده .......ترسم از روبه رو شدن با زندگي
تا حالا شده بترسي؟
تا حالا شده تو اوج لذت زندگيت باشي ، خوشحال از زندگيت ولي يك آن ترس برت داره كه اين لذت فقط يه روزه دوروزه 1 ساله نه هميشگي
چيكار كنم كه شجاع باشم؟
چكار كنم ترسي از اين نداشته باشم وقتي كنار كسي ميشينم كه دوستش دارم و لذت زندگيمو ميبرم يه لحظه ترس تمام وجودمو نگيره و همه حس و حالمو همه خوشيمو ازم بگیره؟
تو بهم بگوووووووووووو
قربون خدا برم كه هميشه و همه جا كنارم هست و هميشه مواظبمه كه كوچكترين خراشي تو زندگيم نباشه ولي آخه خدا چرا كمي به من قدرت نميدي در مقابل اين همه ترس و وحشت سفت و سخت بايستم
آخه ديگه چقدر بي خيالي؟ چقدر ولش كن ولش كن؟ آخه چقدر خودمو از ديد زندگيم پنهون كنم؟
چرا دیگه من اون مهرانگیز قبل نمیتونم باشم؟ چراااااااا باید دیگه بزور بخندم؟این همه چرا ......جواباش چی هستن؟
همه ميگن صبر و اميد به خدا داشته باش ...باشه دارم پس چرا هيچي عوض نميشه؟
يعني من انقدر گناه دارم كه توجهي بهم نميكنييييييييييييي؟
بازم ميگي گله و شكايت داري؟ آره دارم خدا جون من بنده تم دلت مياااااااد كمكم نكني؟
تنها چيزي كه ميخوام ازت اينه كه آرومم كني
بزار مثل قبل خواب فرشته هارو ببينم نه كابوس كه فقط زندگيمو بهم ميريزه
من هميشه دردو دلامو تو دفترم مينويسم .اینبار دلم خواست به جاي دفترم اينجارو انتخاب کنم......اميدوارم براي كسي از اين اتفاقا نيافته كه دلش ، خوشيش ، زندگيش رنگ ترس بگيره
مواظب خودتون باشيد![]()
نوشته شده توسط مهرانگیز در پنجشنبه 29 مرداد1388 ساعت 5:55 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

مردمی خدا را به امید بخشش پرستیدند. این پرستش بازرگانان است.
و گروهی او را از روی ترس عبادت کردند. این عبادت بردگان است
و گروهی وی را برای سپاس پرستیدند. و این پرستش آزادگان است!
(حضرت علی)
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY